قدیم وقتی موعد رخصت برای پوشیدن رخت (به فتح راء) مشکی فرا میرسید، دو نفر مسن سال میرفتند روی پشت بام مسجد و میکوبیدند بر طبل و سنج و از این مسیر توجه همگان جمع میشد که بله، رسید موعد عزای حسینی. امروز این رسم برچیده شد، اما برعکسِ هر مسئلهای، به سمت نفی کامل نرفت، بلکه این اعلام، از یک نقطۀ محدود که پشتبام مسجد باشد، فراگیرتر شد و کشیده شد به مغازهها، به سردر خانهها، به تکیهها، به حسینیهها و از همه مهمتر به عمق قلب عوامالناس.
عبارتی هست که تا چند وقت پیش لقلقۀ (به فتح لام) زبان بود: «حتی عرق خوره هم در این دوماه لب نمیزنه!» اصل عمل قبیح است، اما به زیر و بم کلام گوینده هم که رجوع کنیم، صیغۀ تفهیم صرف میشود که یعنی: «این خاندان حرمت دارند!» علیالخصوص صاحب محرم. این معجزه است؛ این برکت است!
اینجاست که شاعر میفرماد: «الحمدلله، من محرمو دوباره دیدم، باز حیعلیالعزا شنیدم، به اذن فاطمه مشکی پوشیدم»
ایام محرم تسلیت، عزاداریهاتون مقبول ایزد پاک!
استارت زدم و حرکت کردم. در محل قرار منتظر ایستاده بودم که ناخوداگاه سرم به طرف راست چرخید. چیزی که دیدم، خانه خرابم کرد، برگشتیم سر خانۀ اول! دخترک داشت با والدهاش میآمد.
به سهراه که رسیدند، یعنی پنجاه قدمی من، با هم دست دادند و والدهاش رفت به سمت پلههای تعبیه شده برای پیادهرو و خود دخترک هم به سمتم آمد. خدایا! باز این چه آزمونی بود؟ چرا من را اینگونه امتحان میکنی! چرا با اینکه بارها زود قضاوت کردم و ضربهاش را خوردم و فیالفور به «غلط کردن» افتادم و تصمیم گرفتم از این غلطها نکنم، باز غلط کردم!
انگار ساخته شدهایم برای «غلط کردن»، یک بار نشد که علاج واقعه قبل از وقوع کنیم. برای دومین بار بود میدیدمش. سوار شد و حرکت کردیم. با والدهاش همراهی کرده بودند تا او نزد من بیاید و والدهاش سمت اموات. هر دو به سمت اموات آمده بودند، من میتی (به فتح میم و کسر یاء) بودم که با دیدنش زنده شده بودم. تا شهر چهلتایی داشتیم؛ چهل کیلومتر تا مرکزی که پاتوق من است. که هر موقع چنین موردی پیش میآید، تنها آنجاست که آغوشش باز است تا به من خوش بگذرد و میدانم که به دخترک هم خوش میگذرد. اصلاً هر که را بردهام راضی بوده است.
میگفت: «کاری کنید تا اذان نشده برگردیم!» تا میرسیدیم اذان را میگفتند. همین راه درمان بود تا بیشتر بماند. میگفت: «حالا نمیشه همین نزدیکیها بریم؟» نه نمیشد، چون تا مرکز، آنجایی که برایتان نوشتم، همه جا خاک مرده ریخته بودند و صفایی نداشت برای مذاکره و خوشگذرانی برای معرفت.
برنامههایی ریخته بودم. اول نماز را در آن امامزاده میخواندیم. زیارت میکردیم. بعدش به سمت آن بستنیفروشی معروف میرفتیم و برای او بستنی و برای خودم فالوده سفارش میدادیم، البته در صورتی که او فالوده دوست نداشت. بعد روبروی همان مغازه، روی چمنها مینشستیم و در حین خوردن خوشمزهها، مسائل معرفتی و صیغههای شناخت را صرف میکردیم. بعدش که سیر صحبت کردیم و گرسنهمان میشد، میبردمش به سمت رستوران سنتی داخل سوق (به ضم سین) و از پلههایش عاشقانه و عارفانه بالا میرفتیم و آن گارسون باصفایش که به تازگی رفاقتی هم بین ما رد و بدل شده بود، ما را به سمت یکی از تختهای باصفا رو به حوض راهنمایی میکرد و مینشستیم و ادای پولدارها را در میآوردیم. منو ورق میزدیم و تعارف میکردیم و دست آخر (به کسر خاء) هم بدون توجه به آنچه آنجا نوشته بودند، جوجه، آن هم از نوع ران، سفارش میدادیم و به دنبالش ماست و موسیر و نوشابه و مخلفاتش میآمد. و حالا با گفتن: «کاری کنید تا اذان نشده برگردیم!» داشت تمام نقشههایم را نقش برآب میکرد!
تا رسیدیم تاریک شده بود. ماشین را که پارک کردم، گفتم: «حالا یا میبرندش و پیاده برمیگردیم یا اینکه با همین رخش طی طریق خواهیم کرد.» شروع کرد به آیة الکرسی خواندن و 5 آیةالکرسی خواند. خوب که خواند کفت: «5 تا فرشته مأمور کردم که مواظبش باشند.» به شوخی گفتم: «حق الزحمهاش هم با خود شما باشه!»
چیز تازهای نگذشت. تمام رفتار و کردار همدیگر را مورد بررسی قرار میدادیم و در موردش حرف میزدیم. در حین خوردن همان بستنی حرفهایمان را زدیم. در این میان چیزی که در گلویش گیر کرده بود را با گفتن «راستی...» بالاخره بیان کرد. «راستی؛ شما نگفتین اهل دود هستین یا نه؟» خواستم لعنت کنم باعث و بانی این دود را که دیدم والدهام است. خلاصه چیزی سر همبندی تقدیمش کردم.
تمام برنامه طبق نقشهای که در سر داشتم گذشت. در راه برگشت هم حتی حرف زدیم. عاشق ترافیکهای شبانهام. علیالخصوص اگر فضا دو نفره باشد. حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم تا به آپارتمانشان رسیدیم. گفتم: «شرمندهام که یواش اومدم، خواستم بیشتر در جوار هم باشیم!» پاسخ درخور داد و صیغۀ خداحافظی را صرف کرد. از لحظهای که از ماشین پیاده شد، ایستادم و چشم از او برنداشتم تا به طبقۀ چهارم رسید. در را که باز کرد و رفت داخل، پدال گاز را به آرامی فشار دادم.
و اکنون منتظر جوابم...
چند روز بعد از مذاکره، والده در یک دیدار حضوری، خواستار جوابِ مطلوب و نتیجۀ مذاکرات شده بود. مطلوب، عرضه داشته که من 3 ملاک برای آقا پسر شما بیان کردم و ایشان دو تا را پاسخگو بودند و سومی رو چیزی نگفتند. نگاهی انداختم به والده که خودش تا خط پایان رفت. فهمید که در ذهنم میگذرد: «چرا وقتی نپرسیدند، به دانستههایشان اضافه کردی!» دخترک یعد از بیان این نکته، به نکتۀ مهمتری اشاره کرده بود: «اسم این جلسه رو جلسۀ رؤیت گذاشتم، هر چند حرف هم زدیم، باید بازم گفتمان کنیم.» والده هم که اهل منطق و فلسفه است، به سرعت مهر تأییدی زده بود بر این ظرافت دخترک و با اجازۀ او شمارهاش را گرفته بود که بدون ذرهای جابجایی عدد، به دست فرزندش برساند و چه خوب از این امتحان سربلند بیرون آمد.
دو روز قبل از پنج شنبۀ گذشته، دست به گوشی شدم و اعداد روی صفحه را لمس کردم. سلام و تعارفات مرسوم از پشت خطوط مخابرات صورت گرفت به گونهای که قاطی شده و مثلاً همان موقع که گفتم: «احوال والدتون چطوره؟» همزمان همین را هم دخترک گفت و پشتبندش با هم گفتیم: «الحمدلله بد نیست، سلام دارن!» چیزی که اینجا نجاتم داده بود، این بود که من خواهر داشتم و او نداشت. وعده کردیم که پنجشنبه به نیت صیغۀ معرفت، گشتی در سطح شهر بزنیم.
صبح پنجشنبه، صدای گوشی، خودش را به گوشم رساند. در خیابان بودم و آفتابِ گرم مستقیم بر فرق سرم میتابید. نام دخترک را که دیدم، کشیده شدم به سایۀ کنار دیوار. بعد از تعارفات مرسوم، صدای دخترک در گوشم چرخید: «ببینید من برای خواستگارای قبلی، مادرم همیشه دنبالم میومد، خواستم ببینم اشکالی نداره که این بار هم بیان؟» خدایا چه بگویم؟ بیاید که لام تا کام نمیتوانم حرف بزنم. خودم را که میشناسم! در ماشین هم که لال؛ نمیتوانم صحبت کنم! خداجان! هنوز که یخها درست و درمان آب نشده، چرا من را در این موقعیت قرار میدهی؟ این چه آزمونیست! گفتم: «هر جور صلاح میدونید، برا من فرقی نمیکنه!» با گفتن این دیالوگ همزمان لپم (به ضم لام) را چنگمال کرده بودم و مکالمه تمام؛ چه بگویم؟
از همان موقع حالم گرفته شده بود. روی نیمکت پارک در فکر طراحی نقشهای بودم که کاری کنم والدهاش نیاید. گوشی را از جیب خارج کردم و باز لمس کردم. خواهرم که گوشی را برداشت، گفتم به والده بگوید تماس بگیرد با دخترک و بفرماید: «مادر شما میخواد تشریف بیاره؟» اگر گفت بله، بگوید من هم میخواستم بیایم، اما دیدم این دو جوان هنوز از خجالت، تو روی هم نگاه نمیکنند، وای به حالتی که ما هم باشیم و اگر میشود تنهایی بروند؛ اگر گفت نه، بگوید که همین، خواستم بگویم که نرود بهتر است، چون اینها هنوز وا نرفتهاند و یخ زدهاند و با حضور ایشان و یا من، امکان دارد این برودت مدتش طولانیتر شود. تمام این دیالوگها با وجودی بود که میدانستم والدهام نمیتواند بیاید، چون ترک قبرستان برای فاتحهخوانی برای والدهام، مثل ترک سیگار است.
والده که تماس گرفت، دخترک گفته بود: «بفرمایید ناهار... اتفاقاً همین الان ذکر خیرتون بود. مادرم میگن که خودتون برید و من مزاحم شما دو نفر نمیشم که راحت حرفاتون رو بزنید.» عذاب وجدان گرفتم! چطور من این همه پشت سر این زن صفحه گذاشتم و نقشه طراحی کردم که نیاید؟ خدایا! این چه آزمونی بود؟ چرا من را اینگونه امتحان میکنی! چرا با اینکه بارها زود قضاوت کردم و ضربهاش را خوردم و فیالفور به «غلط کردن» افتادم و تصمیم گرفتم از این غلطها نکنم، باز غلط کردم!
از آنجایی که توبه منافاتی با ذوق ندارد، از ذوق اینکه برنامه به هم ریخته بود و والدهاش نمیآمد، در پوستم نمیگنجیدم. خوشحال و خندان، حمام رفته و ادکلن زده و شیک و پیک کرده از خانه بیرون زدم به قصد محل قرار. استارت زدم و حرکت. در محل قرار منتظر ایستاده بودم که ناخوداگاه سرم به طرف راست چرخید. چیزی که دیدم، خانه خرابم کرد، برگشتیم سر خانۀ اول! دخترک داشت با والدهاش میآمد...
از اول زندگی، نه از بدو تولد، از موقعی که دریافتم کدام دست، دست چپ است و کدام راست، تا به این ساعت کسی برایم تولد نگرفته است؛ همینطور برای مای سیستر. مای سیستر که هر چهار سال یک بار تولدش است. اطرافیان خیلی هنر کرده باشند، تک و توک جملۀ «سلام؛ تولدت مبارک!» را در قالب پیامک، آن هم نه هر سال، ارسال کردهاند. ابوی و والده توی این حرفها نبودند؛ یکبار هم که خواستیم با خواهر یک تولد خشک و خالی که کیکش 5 عدد کیک یزدی بود، بگیریم، عملیاتمان لو رفت و توسط والده خنثی شد؛ نه اینکه مخالف باشند، در این وادیها نبودند.
انقدر تولد نگرفتند که خودم هم فراموش میکنم، باز هم خدا پدر همراه اول (تبلیغ شد؟) و بانک... (این یکی را دیگر تبلیغ نمیکنم) را بیامرزد که امسال وقتی ظهر از خواب بیدار شدم، به یادم انداختند، البته همراه اول دست خالی نیامده بود و یک روز مکالمۀ رایگان کادوپیچ آورده بود.
دیروز جفت 3 تمام شد؛ امسال مصادف شد با غدیر؛ شکر! راستی عید ولایت مولایمان هم با تأخیر براتون با برکت!
باقی بقایتان!
موعد دربی که میشود، همیشه یاد قدیمالایام میافتم. قدیمالایامی که با رفقا جمع میشدیم جایی و دربی را با هم تماشا میکردیم.الان هر کدام رفتند دنبال زندگیشان. یکی کارگر شده و مشغول کار شده و شبکار است، دیگری دکتر شده و مریض دارد، یکی علاقهاش را نسبت به فوتبال از دست داده، دیگری مغازهدار است و در مغازهاش همراه با رسیدگی به کار مشتریها، فوتبال را نظاره میکند، یکی هم مهندس ناظر است و باید سر زمین باشد. این وسط یکی هم ازدواج کرده و همسرش قدغن کرده با رفقای دوران مجردی بگردد.
اما چیزی که در بین ما بود، این بود که اکثراً پرسپولیسی بودیم و چه کلکلها که نمیکردیم... بگذریم. هیجانش هر چقدر هم که کاذب باشد، اشکال ندارد، بگذارید دو ساعت هم هیجان کاذب داشته باشیم، به کجای دنیا بر میخورد؟
امروز هم دربیست و باید تنهایی فوتبال ببینم. چه اشکال؟ مهم این است که من پرسپولیسیام. مساوی نشود صلوات بفرستید.
دخترک، شبیه خیلی از دخترها که قبلاً دیده بودم، سر به زیر نبود و تمام صحبتها، فیس تو فیس و چشم در چشم صورت گرفت، یعنی اینجور نبود که دو طرف خجل، تنها گلهای (به ضم گاف) فرش را بشماریم. خیلی رک و روراست شروع کرد: «ببینید، اصولاً برای من مالِ دنیا ارزش نداره، نمیگم مهم نیست، مهمه، اما اولویت نداره. برا من سه تا چیز خیلی مهمه، یکی ایمان...» یاد اولین دیالوگ همسر سابق در آن 55 دقیقۀ کذایی افتادم. ادامه داد: «... یکی اخلاق و دیگه اینکه طرف مقابلم اصلاً اهل دود نباشد، از هر نوعش...»
دود را که گفت، داغ دلم تازه شد. والده به خیال خویش، تفکرش این است که هر چه سر و سادهتر، تو دل بروتر و هر چه صادقتر، دوست داشتنیتر؛ درست، اما مصداقهایش فرق میکند. از این باب، روز قبل از خواستگاری که از اتفاق با همین مطلوب به اردوی کلاسی رفته بودند، تمامی گذشتۀ مرد صیغهای را بیکم و کاست در اختیار مطلوب قرار داده بود، بدون اینکه سوالی از او پرسیده شود. نکتهاش اینجاست که سوالی نپرسیده بودند و همه چیز مرد صیغهای را توسط والدۀ صادق در اختیار گرفته بودند و این برای من همیشه دردآور بوده است، دردش این است که وقتی فامیلِ مطلوب را پرسیدم، والدهام گفت: «نمیدونم، خودت فردا شب که رفتیم ازش بپرس!» کم مانده بود سرم را محکم به دیوار آشپزخانه بکوبم؛ چرا که نپرسیده، هر نوع اطلاعاتی را داده بود، اما کمترین اطلاعات را که فامیل دخترک باشد، از دخترک اخذ (به سکون خاء و ذال) نکرده بود و گفته بود که یک زمانی سیگار میکشیده و دیگر دود نمیکند. دخترک که گفت «دود»، خاکسترهای روی آتش کنار رفت.
گفتم: «تا ببینیم ایمان تعریفش چیه، اگه همین نماز و روزه باشه، شکر خدا. اخلاق رو باید از دیگران پرسید و نمیتونم خودم بگم که اخلاقم خوبه یا بد، همیشه سعی کردم معقول باشم.» اما از دود حرفی نزدم.
از ملاکهایش گفت. از اینکه تنهاست، نه خواهری، نه برادری، خودش و مادرش. تنها همدمش مادرش بوده و پدرش را سال 86 از دست داده بود. گفت که خیلی ریز بین است و به کوچکترین نکتهها در طالبش توجه میکند. حتی گفت: «ببینید الان مثلاً شما وقتی مادرم پا شد که از پذیرایی بره بیرون، شما جلوی پاش بلند شدید و ساکن ننشستید! این چیزا خیلی برام مهمه.» فکر کردم که بعضیها چقدر در حد خاله ریزه، ریز میشوند در مسائل و این نکته را خودم هم مهم میدانم، چرا که کوچکترین رفتار ما شخصیت ما را تشکیل میدهند و این برای مطلوب باید مهم باشد.
الباقی صحبتها حول مرگ پدر و گذشته و زندگیهای ملت قدیم و روش تحقیق خواستگاری و... گذشت و 50 دقیقه صحبت کردیم. صدای اذان که به گوشمان رسید، دخترک گفت: «فکر میکنم برای این جلسه و شناختمون کافی باشه، بماند که بیشتر در مورد گذشتهها صحبت کردیم، اما باز هم بد نبود.»
اعلام موافقت کردم و نساء داخل هال را فراخواندیم و بیست دقیقهای به خوردن چایی و شیرینی و گپ گذشت. از خانۀ واسطه که خارج شدیم، احساس کردم به شدت به یک پیاده روی متفکرانه نیازمندم.
دو هفته پیش، در چنین فردایی، یعنی چهارشنبه، وارد منزلی شدیم که یک عدد مطلوب و والدهاش منتظر ملاقات با مرد صیغهای و والدهاش بودند. از مدتها قبلترش واسطه، که منزلشان قرار ملاقات بود، روی مخ والده رفته بود که بیا و این دخترک را برای آقا پسرتان خواستگاری کن. والده هم این طرف روی مخ ما کار میکرد که بیا و این دختر را هم ببینیم که چند وقت دیگر محرم است و نمیشود خواستگاری رفت. این شد که وعده و وعیدها گذاشته شد و مثل هر خواستگاری دیگر، ساعت 6 عصر وعده کردیم که قدم برداریم به نیت خواستگاری، اما با این تفاوت که هر دو خانواده، در منزلی غیر از منزل خودمان، در منزل واسطه، دیدار کنیم.
رفتیم و یک جعبۀ شرینی گرفتیم و وارد شدیم و نشستیم و گپ زدیم. تنها خوردن یک استکان چایی کافی بود تا والده زبان باز کند. مجلس زنانه بود و تنها صیغۀ مذکر مجلس من بودم. والده بر خلاف جاهای دیگر که تنهایی نمیتوانست مجلس را بگرداند، اینجا راحت بود. چون با واسطه و والدۀ دخترک به قول خود، راحت بود. این شد که فرمودند: «حاج خانم! اجازه بفرمایید که دختر و پسر با هم حرفهاشون رو بزنن.» این عبارت با وجود تکراری بودنش، لرزهای اندک بر اندام هر دو طرف میاندازد که انگار میخواهند وارد یک مسابقۀ هیجانی شوند؛ اما باز هم اندک است. والدهاش اجازه داد و خانمهای اطراف من به هال منزل تشریف بردند و من هم جلوی پایشان بلند شدم.
دخترک، بر خلاف جاهای دیگر که دیده بودم، از قبلش در گفتمانهای خانمها شرکت میکرد و صحبت میکرد و گپ میزد؛ اینطور نبود که سکوت کند و فقط بشنود و لبخند بزند و سر به زیر باشد. با رفتن نساء مجلس، خودش جابهجا شد و روی مبل سمت راست من نشست.
مثالِ جاهای دیگر اگر شروع نمیکردم، سکوت تا دقایقی مجلس را در خود فرو میبرد، این شد که استارت زدم: «بفرمایید که من در خدمت شما هستم.» جو، مثل بعضی از خانهها سنگین نبود. دخترک، شبیه خیلی از دخترها که قبلا دیده بودم، سر به زیر نبود و تمام صحبتها، فیس تو فیس و چشم در چشم صورت گرفت، یعنی اینجور نبود که دو طرف خجل، تنها گلهای (به ضم گاف) فرش را بشماریم. خیلی رک و روراست شروع کرد...
داشتن یک شناخت سطحی اولیه برای طالب و مطلوب (خواستگاری کننده و شونده) الزامیست. یعنی وقتی از والدهام میپرسم که: «والدهجان! دخترک چند ساله است؟ چند خواهر و برادر دارد؟ پدرش چهکاره است؟ خودش چه میکند؟ کلاً قضیه از چه قرار است؟» نگوید: «نمیدونم، خودت برو ازش بپرس!» و یک جواب تک کلمهای برای هر کدام از اینها داشته باشد که منِ بینوا با یک شناخت سطحی وارد منزل دخترک شوم، یا دخترک با یک شناخت سطحی پای میز مذاکره بنشیند.
مدتی قبل توسط واسطهای معرفی شدیم به دخترکی که این صیغۀ «معرفت اولیه» برا ما (من و دخترک) صرف نشده بود. هر چه به واسطه میگفتم لااقل شناختی جزئی از ایشان به بنده عنایت بفرمایید، جواب سربالا میداد و نمیدانست داستان چیست! و فقط میگفت: «حالا امشب میریم ببینیم چه صیغهایه! یا نصیب و یا قسمت!» و باز دوباره میگفتم نصیب و قسمت را که میدانم، شناخت بدید لطفاً؛ و باز این دور و تسلسل ادامه داشت.
رفتیم و نشستیم. پدرش ساده و بیآلایش، از آن پدرهایی که به قول معروف «هر چه داشت، به بر داشت» بیشیلهپیله و صاف و صادق. دخترک هم همان اول کار آمد و نشست. پدرش شروع کرد به صحبت: «آقا! من به غیر از این دختر، 4 تا شوهر دادم، سعی کردم همه رو درست تربیت کنم، ایناها مادرش کاملا شاهده... دو تا پسر هم داشتم که هر دو به رحمت خدا رفتند، ایناها، مادرشون شاهده...» در حین صحبت کردن پدر، اخم کردن دخترک و والدهاش را هم میدیدم که یعنی «این حرفا چیه که میزنی!» پدرش بیتوجه ادامه میداد: «سعی کردم جوری تربیتشون کنم که شوهر آینده بپسنده. هیچ کدوم نه اهل دوست پسر... اون پسرای خدابیامرزمم همینطور، اصلاً اهل دوست دختر داشتن نبودند. جلوی من که همشون چادر سر میکنند، بیرونشون رو نمیدونم. چون خروس خون میرم و شغال خون بر میگردم. در همین بینم مادرشون عهدهدار تربیتشون بوده... دیگه ظاهر و باطن، خودتون که شاهدین...» مادر و دختر هم دندان قروچه میرفتند که مرد! این حرفها چیست که تحویل ما میدهد، البته با لبخند!
در لابلای بحث از شغل من هم پرسید. بعد هم کمافیالسابق اجازه گرفتیم برای اتاقِ مجاور. پدر دخترک هم که مشخص بود خوشش آمده، با جان و دل رضایت داد و فرستاده شدیم به اتاق کناری.
هنوز چند کلامی از بحث من و دخترک نگذشته بود که دخترک با نفسنفس زدن که ناشی از استرس بود، گفت: «شما قبلا ازدواج کرده بودین؟... نمیدونستم، واسطه نگفته بود!» ادامه داد: «شما وکیل نیستید؟ به من گفته بودن شما وکیلید!» گفتم: «بله، یه ازدواج ناموفق داشتم، وکیل هم نیستم، حالا ادامه میدین یا اینکه بریم دنبال زندگیمون؟» گفت: «والا چی بگم! به من اینجوری گفته بودن، نمیدونم، حالا میخواین یه چیزی بگین.»
از لحنش فهمیدم که این مذاکره بیفایده است و وارد جزئیات نشدم؛ صحبت کلی کردم و اتاق را با حالت یأس و ناامیدی ترک کردیم.
آشپزخانه چسبیده بود به اتاقی که مذاکرات 1+1 در آن انجام شد. دخترک پس از خروج، وارد آشپزخانه شد. پدرش ننشسته گفت: «خب، به تفاهم رسیدین، مبارک باشه!»
تا لحظهای که خواستیم خارج شویم، دخترک از آشپزخانه بیرون نیامد. حتی پدرش هم داد که نه، فریاد زد: «دخترم! دارند میرن!» ولی باز هم بیرون نیامد. این حق مسلم دخترک بود که نپسندد که البته نه من مقصر بودم و نه خودش، چون این «معرفت اولیه» را حتی نداشتیم؛ اما معتقدم «ادب» چیزی فراتر از اینهاست. تنها چیزی که ماند دیالوگ والده و واسطه بود که «چقدر بیشعور بود!» و یک چهارده هزار تومان پول شیرینی که نوشجانشان و اینکه خوشبخت شود ان شاءالله!
